« رد پا »
زمانه سرد و بی احساس ، مثل آسفالت خیابان ها تنها پیام آور سرابی بیش نیست. آدم ها یادشان رفته، که رد پا داشتند. آخر دیگر رد پاها نامرئی شده اند معلوم نیست که از کجا آمده ، سبک ، سنگین، خسته یا تازه نفس آمده . آدم ها از یاد برده و می برند که کجایی هستند . آخر در این دنیا بی در پیکر همه از هم مخفی می کنند ؛ احساس، خوبی، بدی، راستی، دروغ خود را . چون آشکار سازی آن برای آنها عواقب دارد .
رد پا در برف ، ماسه های ساحل ، شن های روان بیابان پر از گرمی و خاطره بود . ای کاش یادی می کردیم به دور از چشم دیگران از خاطرات . ای کاش این چشم ها ، دوربین ها، نگاه های تیز عابران ، مسافران و آدم ها می گذاشتند و به مغزشان چیزی مخابره نمی کردند... « دروغگو، عاشق، دزد، فقیر، خوشبخت ، ناراحت، دلتنگ،....»
قدم های خود را هرچه سنگین تر بر می دارم ولی بی فایده است آخر دیگر قلب آدمها مثل آسفالت خیابان ها از سنگ و سیمان ، سیاه تر، محکم تر شده است. دروغ چرا زندگی سخت شده است. همه می خواهند فریاد بزنند ولی از یکدیگر می ترسند. ای کاش می شد دل ها را به هم نزدیک کرد؛ عقل ها را از هم دور کرد تا که فکر آدم ها دنیا را خراب نکند. من هم از ترس سایه ام آنرا طلاق داده ام . مدتی است که دیگر بی او سر می کنم . ماجرا از آن جایی شروع شد که من رد پایم را گم کردم . از آن روزی که خیابان ها را آسفالت کردند . خواستند زندگی را آسان کنند . عبور و مرور را ، دید و بازدید آدمها را از هم دیگر آسانتر کنند . از همان جا، که جای رنگ خنثی خاک را با سیاه عوض کردند. راه ها سخت شدند، صاف شدند، کسل کننده و یکنواخت شدند. از آن روزی که جعبه های آهنی سریع تر از همیشه حرکت کردند تا آدمها فاصله دیدارهایشان کوتاه تر شود. از آن ساعتی که فرمان دادند که صاحبان جعبه ها باید تصدیق داشته باشند . برای راحتی و آسایش دیدارهای آدم ها با یکدیگر . درست از لحظه ای که آسمان تپید و دیگر نبارید .
همه کار کردیم و کردند تا آدم ها را به هم نزدیکتر کنند ولی کسی برای دل آدمها چاره ای نجست. هم درست فکر کرده بودند ولی کار دل با فکر نبود. تا که کار ما به این جا رسید که می ببینی. دروغ نگو تو هم در همین جا لانه داری ، آسایشی به آرامش داری . یاد آن روزها بخیر که همه راست و دروغشان معلوم بود. خوبی و بدیشان آشکار بود. آن روزها که خیابان و اتوبان ، کوره راه بود . جای ماشین بیابان پر از اسب و گاری و الاغ بود . یاد آن دقیقه ها بخیر که با هم بودیم . تو ابرها دنبال بچه فرشته ها بودیم . پای صحبت خدا بودیم .
آخرین باری که یادم هست که زندگی رنگی زنده داشت ؛ یادم نمی آید . دروغ چرا بگویم من تنها هستم نه سایه ، نه رد پا ، هیچ چیزی ، هیچ کسی مرا نمی ببیند؛ نمی شناسد .
زندگی سخت است ، زندگی سخت است، زندگی سخت است ......
حرف دیگری نیست چرا که دروغ است . که بگویم ............
اردیبهشت۱۳۸۷
ایلیا















