تبليغاتX
my gallery

« رد پا »

 

زمانه سرد و بی احساس ، مثل آسفالت خیابان ها تنها پیام آور سرابی بیش نیست. آدم ها یادشان رفته، که رد پا داشتند. آخر دیگر رد پاها نامرئی شده اند معلوم نیست که از کجا آمده ، سبک ، سنگین، خسته یا تازه نفس آمده . آدم ها از یاد برده و می برند که کجایی هستند . آخر در این دنیا بی در پیکر همه از هم مخفی می کنند ؛ احساس، خوبی، بدی، راستی، دروغ خود را . چون آشکار سازی آن برای آنها عواقب دارد .

 

رد پا در برف ، ماسه های ساحل ، شن های روان بیابان پر از گرمی و خاطره بود . ای کاش یادی می کردیم به دور از چشم دیگران از خاطرات . ای کاش این چشم ها ، دوربین ها، نگاه های تیز عابران ، مسافران و آدم ها می گذاشتند و به مغزشان چیزی مخابره نمی کردند... « دروغگو، عاشق، دزد، فقیر، خوشبخت ، ناراحت، دلتنگ،....»

 

قدم های خود را هرچه سنگین تر بر می دارم ولی بی فایده است آخر دیگر قلب آدمها مثل آسفالت خیابان ها از سنگ و سیمان ، سیاه تر، محکم تر شده است. دروغ چرا زندگی سخت شده است. همه می خواهند فریاد بزنند ولی از یکدیگر می ترسند. ای کاش می شد دل ها را به هم نزدیک کرد؛ عقل ها را از هم دور کرد تا که فکر آدم ها دنیا را خراب نکند. من هم از ترس سایه ام آنرا طلاق داده ام . مدتی است که دیگر بی او سر می کنم . ماجرا از آن جایی شروع شد که من رد پایم را گم کردم . از آن روزی که خیابان ها را آسفالت کردند . خواستند زندگی را آسان کنند . عبور و مرور را ، دید و بازدید آدمها را از هم دیگر آسانتر کنند . از  همان جا، که جای رنگ خنثی خاک را با سیاه عوض کردند. راه ها سخت شدند، صاف شدند، کسل کننده و یکنواخت شدند. از آن روزی که جعبه های آهنی سریع تر از همیشه حرکت کردند تا آدمها فاصله دیدارهایشان کوتاه تر شود. از آن ساعتی که فرمان دادند که صاحبان جعبه ها باید تصدیق داشته باشند . برای راحتی و آسایش دیدارهای آدم ها با یکدیگر . درست از لحظه ای که آسمان تپید و دیگر نبارید .

 

همه کار کردیم و کردند تا آدم ها را به هم نزدیکتر کنند ولی کسی برای دل آدمها چاره ای نجست. هم درست فکر کرده بودند ولی کار دل با فکر نبود. تا که کار ما به این جا رسید که می ببینی. دروغ نگو تو هم در همین جا لانه داری ، آسایشی به آرامش داری . یاد آن روزها بخیر که همه راست و دروغشان معلوم بود. خوبی و بدیشان آشکار بود. آن روزها که خیابان و اتوبان ، کوره راه بود . جای ماشین بیابان پر از اسب و گاری و الاغ بود . یاد آن دقیقه ها بخیر که با هم بودیم . تو ابرها دنبال بچه فرشته ها بودیم . پای صحبت خدا بودیم .

آخرین باری که یادم هست که زندگی رنگی زنده داشت ؛ یادم نمی آید . دروغ چرا بگویم من تنها هستم نه سایه ، نه رد پا ، هیچ چیزی ، هیچ کسی مرا نمی ببیند؛ نمی شناسد .

 

زندگی سخت است ، زندگی سخت است، زندگی سخت است ......

حرف دیگری نیست چرا که دروغ است . که بگویم ............

اردیبهشت۱۳۸۷

ایلیا

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

سلام دوستان عزیز

 

بالاخره وبلاگ نمایشگاه داستان ریزه با داستان های بچه های شوش آپ

شد همین جا از شما دوستان عزیز دعوت می کنم برای خواندن

داستان های کوتاه بچه های شوش.

 

داستان ریزه

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اطلاعیه

 

نهمین جشنواره هنرهای تجسمی استان خوزستان

 

 

برای آگاه از قوانین ومقررات جشنواره روی لینک زیر کلیک کنید

نهمین جشنواره هنرهای تجسمی

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
اطلاعیه اطلاعیه اطلاعیه

 

انجمن هنرهای تجسمی شهرستان شوش

همزمان با روزجهانی داستان کوتاه( February14 ) نخستین

نمایشگاه داستان ریزه را برگزار می کند .

انجمن هنرهای تجسمی به خاطر این که فرهنگ سازی عمومی

در برگزاری نمایشگاه را یکی از رسالت های خود می داند . در

نظر دارد نخستین نمایشگاه داستان ریزه را بصورت خیابانی برگزار

نماید . از تمام علاقمندان برای بازدید از نمایشگاه دعوت به عمل

می آورد .

زمان برگزاری : ۲۳ لغایت ۲۵ بهمن ۱۳۸6 

از ساعت 4 عصر تا 7 شب

مکان : ورودی مجموعه دعبل خزاعی

از برگزیدگان نمایشگاه در دومین همایش نقطه و خط انجمن

هنرهای تجسمی در تاریخ 12/12/1386 تجلیل به عمل می آید.

با تشکر ایلیا 

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

فقط سه نقطه ی آبی

 

فقط یک بوم سپید

یک سطل رنگ آبی

به من داده اند

من در خواست یک قلم مو دارم

 

صدایی از اعماق درونم

با انگشتت اشاره کن، به بوم

ببخشید ، پوزش

من قلم مو دارم

 

انگشتم را در رنگ می زنم

یک ، دو ، سه

نقاشی من تمام شد

تنها سه نقطه ی آبی

 

بچه ها

دور بوم من جمع شده اند

یکی می گوید : فقط سه نقطه آبی

از آسمان

 

چه زیباست

معماست

این تابلو حرف دل من است

حرف دل همه

 

این تابلو نه اسم دارد

نه امضا

فقط سه نقطه ی آبی

بی انتها

 

ایلیا      

آذر ماه 1386      

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

 

مهلت ارسال آثار تا ۷دی ماه تمدید شد

 

انجمن هنرهای تجسمی شوش

اقدام به برگزاری نخستین نمایشگاه داستان مینی مال با

عنوان (( داستان ریزه )) نموده است.

این نمایشگاه برای نخستین بار است که با این متریال 

برگزار می شود .

فعلا در حیطه ی شهرستان شوش می باشد ولی حتما

در نوبت های آینده به صورت گسترده تر برگزار می گردد.

از تمام دوستان اینترنتی دعوت می شود که از نمایشگاه

اینترنتی داستان ریزه که در دی ماه 1386 در آدرس زیر

برگزار می شود بازدید فرمایید . نظرات شما باعث دل

گرمی ماست.

www.dastanrize.blogfa.com

 

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

(( وقت مناجات ))

 

وقتی من به سوی عشق می روم ؛ همه خوابند . آدم ها که جای خود دارند ،گنجشک ها هم

 

هنوز خوابند . نمی دانم شاید من اشتباه می کنم ولی برای شما هم می گویم شما هم به آن فکر

 

کنید .

 

پیش ترها وقتی می رفتم ؛ وقت مناجات گنجشک ها بود ، موذن ِهم اذان می گفت . ولی حالا

 

نمی دانم چه شده موذن اشتباه کرده ، یا این که ساعت گنجشک ها خواب مانده است ؛ یا این

 

که من اشتباه می کنم . ولی مطمئن هستم که گنجشک ها به خواب زمستانی نمی روند آخر

 

وقتی می رسم به بچه ها ، مدرسه ، جایی که عشق آن جا خانه دارد ؛ آن ها به من سلام 

 

می کنند و از دوستانشان که در شهر من آشیانه دارند ؛ می پرسند .

 

شما هم به این فکر کنید ؛ که چه شده .

 

من اشتباه می کنم !!!!!!!!!!!!

 

موذن اشتباه می کند !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ساعت گنجشک ها خواب مانده است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و یا شاید هم اصلا این گونه نیست ، شاید اخبار دیشب اعلام کرده باشد ؛ ساعت مناجات را

 

یک ساعت عقب بکشید !!

 

ومن بی خبر مانده ام .اگر خبری یا این که نظری دارید برایم بگذارید تا شاید من حداقل

 

جواب این سئوال را پیدا کرده باشم . وگرنه باید آنرا به دفتر سئوالات بی پاسخ بسپارم .

 

 

ایلیا ( محمد تقی پور)

آذر 1386     

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

                                             (( پدر کلمات کلاس ))

 

من فرهاد کوه کن نیستم

 

رستم دیو افکن و زال

 

نیستم

 

مثل مجنون ، عاشق

 

 نیستم

 

من مثل علی ، بنده نواز و عادل

 

نیستم

 

من

 

مردی تنها

 

من عاشقی دل بسته ام

 

اهل سرزمین پاهای خسته ام

 

اگر تاکنون به پایم

 

فقط برای بچه هاست

 

آخر آنها به من ، عشق دارند

 

به حرف های من

 

به گچ تخته سیاه من ، عشق دارند

 

به قصه های من گوش می کنند

 

به قصه هایشان گوش می کنم

 

آنها به کلماتم

 

به آهنگ صدایم عادت دارند

 

برای آنها من پدر کلمات کلاسم

 

برای آنها من خالق دنیای تخته سیاهم

 

آنها به من عشق دارند

 

عشقی بلند ، به بلندای آفتاب ظهر

 

آنها هر روز در انتظار من چشم به در کلاس دارند

 

با تاخیر من

 

دلتنگ

 

با غم من

 

دلگیر

 

با خنده ی من

 

مست می شوند

 

آنها مثل فرهاد ، مجنون

 

وشاید هم خسرو ، به من عشق دارند

 

من هم

 

عشق دارم

 

                                                            ایلیا

                                                          آبان ۸۶

 

پ.ن ـ سفارش کردم این شعر رو روی سنگ قبرم بنویسند

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

((( ملیکا )))

چشماش آبی ، موهاش طلایی ، ابروهاش کم پشت بود . همه چی تموم بود . اسمش هم قشنگ بود ، ملیکا . ملیکای هجده ساله ، دختر زیبایی بود . دوست قدیمی خواهرم ، همیشه با هم بودن هر وقت می دیدمش روی لبم خنده می نشست ، مثل خودش . وقتی توی خواب با هم ، همبازی می شدیم ؛ زندگی می کردیم ، عاشق می شدیم . یه روزی که لباس صورتیش تنش بود .

  آخ آخ ...... من اونو با لباس صورتیش خیلی دوست داشتم . با یه روسری گل قرمزی سرش ، بهش می اومد . با مریم اومد توی اتاقم ، بازم مثل همیشه به هم لبخند زدیم .

  خواهرم یه نگا به ملیکا ، یه نگا به من کرد و گفت : داداش می خوام از ملیکا برام یه نقاشی بکشی ؟ تا همیشه باهام باشه .

  راستی یادم رفت بگم ، خواهرم دانشجو شده بود داشت از خونه می رفت به خاطر همین بود که این رو از من می خواست .

منم از خدا خواسته ، گفتم : آبجی من ؟!

آخه من دبیر هنر بودم . بازم گفتم : من ؟!

  به مریم فرصت حرف زدن ندادم ، گفتم : باشه . همین حالا خوبه ؟

مریم یه نگا به من یه نگا به ملیکا کرد و خندید ، کمی مکث کرد گفت : به شرط اینکه خیلی قشنگ بکشی .

  ملیکا هم با لبخند همیشگی ساکت و آرام نگاه می کرد. به مریم گفتم : به خاطر اینکه حواسم پرت نشه من رو با ملیکا تنها می زاری ؟

 مریم چون می دونست که ، من هر وقت می خوام نقاشی بکشم باید دوروبرم خلوت باشه ، گفت: باشه .

  از کنار ملیکا بلند شد و رفت بیرون . ملیکا رو با من تنها گذاشت . ملیکا مضطرب و لبخند به لب به مریم خیره بود تا که از در بیرون رفت . حالا من و ملیکا بودیم ، تنهای تنها. تازه از این مهمتر، این بود که من داشتم به یکی از آرزوهام ، یعنی کشیدن ملیکا می رسیدم .

  رفتم کنارش روی تختم نشستم هنوز سلام نکرده بودم که جیخ فنرای تشک بلند شد . گفتم : به خوبی خودتون ببخشید ، آخه تخت من یه کمی بی ادبه. اون فقط همون لبخند رو روی لبش تکرار کنان داشت ، منم خندیدم ... .

گفتم : ملیکا خانوم تا مریم پیدا نشده ، بهتره بریم سر اصل مطلب .

باز گفتم : بهتر نیست که اون روسری گل قرمزی رو از سرتون بردارین ؟ این رو از ته دلم می خواستم ، آخه خانما با اون موهای بلند و رهاشونه ، که صورتشون قشنگ میشه ؛ جذاب و دل ربا میشن .

تجسم کن ، خوب پیش خودت تصور کن . ملیکا روی تپه سبز ، موهاش رها رو   سینه ی باد ، صورتش سرخ از سیلی سرد باد ؛ ببخشین این حرف توی گلوم  گیرکرده  داره خفم می کنه ، « می کشم اون باد رو که بخواد به صورت ملیکام سیلی بزنه . »    داشتم می گفتم : صورت سرخش با اون موهای طلایی چی می شه ، یه فرشته . هر چند اون خودش یه پری زمینیه .

گفتم : آخه حیف نیست ، این موهای قشنگ رو زیر این تیکه پارچه قایم کردین . توی نقاشی موهاتون خیلی قشنگ می شه ، گفته باشم  نگین نگفتی .

  بازم فقط لبخند ، نمی دونستم قرار بود من آزمایش بشم یا ملیکا ، یا هر دو.

ولی نه ملیکا دختر نجیبی بود . از قدیم با خواهرم همبازی بود . آره ! نه! ، نه! آره ! ، نه ! ، نه قراره من آزمایش بشم . شاید خیلی ساده از طرف مریم و شاید هم خلیی سخت تر از طرف یکی دیگه ....

ولی نه واقعا تو بگو؛ عاشق ، مجنون این چیزا حالیشه ؟!

گفتم : از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست . بزارین کمکتون کنم .

  روسری رو از سرش در آوردم . برداشتن روسری همانا ، ریختن موهاش رو دستم همانا ؛ موهاش طلایی بود ، همون جوری که همیشه فکر می کردم با یه موج ملایم مثل یه آبشار طلایی روی شونه هاش افتاده بودن . توی دلم خالی شد ، هَری ریخت . با خودم گفتم :  یعنی می شه .

  توی صورتش نگا کردم ؛ عین یه خورشید خانم شده بود . گفتم : دروغ نگم تو قشنگترین سوژه ای هستی که من تا حالا کشیدم .

کمی که روم بازتر شد . گفتم : می شه کمی جابجاشین .

 با یه اشاره به بازوش به اون سمتی که می خواستم جابجا شد . مثل یه نقاش حرفه ای بهش نگاه می کردم . گفتم : اگه موهاتون این جوری باشه بهتر .

با دستم بهشون فرم دادم . دیگه با اون راحت بودم . یه احساس دیگه داشت سر تا پامو پر می کرد . گفتم : خوب عزیزم ، این جوری دیگه عالیه .

تخته شاستی رو بلند کردم شروع به کشیدن عشق ، نه ببخشید ملیکا بکنم . که مریم یه دفعه اومد تو، دست عروسکش  رو گرفت . همین جور که داشت  بیرون می رفت ؛ گفت : داداش نمی خواد بکشیش ، تصمیم گرفتم ملیکا رو با خودم ببرم .

  راستی هنوزم که هنوزه من به آرزوم نرسیدم .

                                                                            ایلیا

                                                                          مهر ماه ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

وقتی گم شد . کسی دیگه فکر نمی کرد ، دوباره پیداش بشه.!

همه ازش خاطره داشتن ، حتی من .

اون شب که برای اولین بار صورتم  رو بوسید ، اشک توی چشمام جمع شده بود ، موهای تنم سیخ شده بود ، شکه بودم .

ساعتی بعد از اون لحظات توی رختخواب با خودم گفتم : پس دوست داشتن یعنی این؟! عشق یعنی این ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

خیلی قشنگ بود . بچه های محله همه عاشقش بودن ، بین خودمون باشه ُ بابامم خیلی دوستش داشت .

هنوز هم بعد از مدتها می توونم با چشمای بسته جای بوسش رو پیدا بکنم .

امروز وقتی که جلوی خونمون دیدمش ، دیگه اون قشنگی رو نداشت .

آخه با لجنا همنشین شده بود . لجنای جوی جلوی خونمون رو می گم .

بازم می گم .

انگشتر بابام ، انگشتر قشنگی بود .

((( قشنگی بود )))

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

این کار یکی از آبرنگهای قدیمی من توی دوره ی دانشجویی

منظره ی پشت خوابگاه دانشگاه شیراز

جایی دنج برای تنهایی برای رویا نوشتن  برای نقاشی  برای همه چیز وهیچ چیز  جایی که دیگر فکر

نمیکنم به این زودی ها دوباره پیدایش کنم .

پاییز هم پاییز شیراز

پاییز چنارها 

پاییز کلاغ ها

پاییز ............ 

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر

 

پشت سرهم سوراخ شدن. یه چیزی خورد زمین، سنگی نبود ، آخه

 

صداش تپ بود......................

 

آفتاب که کمی بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توی

 

لاکشون بیرون آوردن ،توی زمین ولُ شدن ، یه غریبه رو دیدن از سر

 

فضولی دورش جمع شدن . صدای پچ پچ بلند شد....

 

- این چیه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

- حیوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

- آدم  ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

- پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

-عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!

 

- ...

 

موهاش طلایی بود . بالاش سفید مثل کبوترا ، از شرم وحیا سرشِِ پایین

 

بود ، زخمی ، خونی ، مجروح بود ..............

 

کسی جرات نداشت بهش نزدیک بشه . داشت گریه می کرد ،که یکی اومد

 

جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردی ؟ !!.......

 

 

 

                                  سقوط یک فرشته

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

موقعیت جغرافیایی شوش :

شهری سرسبز در شمالغربی استان خوزستان است که از گذشته تاکنون همیشه پر آوازه بوده است اولین پایتخت جهان وقدیمی ترین شهری است که همچنان موقعیت شهری خود را از ۷۰۰۰سال قبل از میلاد حفظ کرده است.همیشه شهر آب بوده است وخواهد بود .شهری که دارای سه رودخانه است.رود شاوورکه از مرکز شهر و رود دزکه از۱۰کیلومتری  شمال شهرودر آخر هم رود کرخه که از ۳کیلومتری غرب آن می گذرد.

 

درباره قلعه شوش :

 

   قلعه شوش را می توان کپی کوچکی از زندان باستیل فرانسه دانست که توسط معماری دزفولی ازروی نقشه های آن ساخته شده است.

قلعه به دستور یک گروه باستان شناسی فرانسوی برای نگهداری آثار باستانی کشف شده در فلات خوزستان بر روی تپه آکروپل،محوطه

باستانی شوش ساخته شده است.

قدمت این قلعه به عصر قاجاریه میرسد که گاهی به اشتباه آنرا قلعه داریوش می گویند در صورتی که بقایای کاخ داریوش در مجاور این قلعه قرار دارد .

نکته جالب ومنحصر به فرد این قلعه آن است که تمام آجر های بکار رفته در آن باستانی بوده مربوط به دوره های پیش از تاریخ وعیلام ، هخامنشیان و...می باشد .

هم اکنون نیز از آن به عنوان انبار نگهداری از آثار میراث فرهنگی استان خوزستان استفاده می شود.

عکس هوایی جدیدی از قلعه شوش

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
يكي از آخرين نوشته هايم

((گناه))

فرقي نمي كرد ، برشاخه هاي من برگي براي پاييز نمانده بود.براي زرد،قهوه اي شدن و براي افتادن نمانده بود .پيش از رسيدن پاييز بچه ها فهميده بودن كه من قصد رفتن دارم.براي همين برگ هاي مرا به قصد يادگاري چيده بودن تا شايد حضور من لاي دفترشان سبز بماند تا در خاطرهايشان مرا گم نكنند و اين بود قصه بي برگي من در پاييز ،حالا اين گناه من است يا بچه هايي كه برگ هاي مرا سبز مي خواستن .


ايليا

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |
نمایشگاه پیش روی شما عنوانی جز بچه های ایران ندارد.با امید این که ازتماشای  آن لذت ببرید.                                                    

    با تشکر ایلیا(محمد تقی پور)                                               

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار ۲۵/۱۵سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار ۱۵/۲۵سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار ۳۵/۳۲سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار ۲۷/۳۵سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار ۲۷/۳۷سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار۲۵/۲۵سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار۳۵/۲۷سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار۳۵/۵۰سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار۳۵/۳۷سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |

اندازه کار۳۵/۲۵سانتیمترـآبرنگ

+ نوشته شده توسط ایلیا در و ساعت |